<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> این نیز بگذرد...</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/</link>
<description>من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 18 Nov 2009 11:43:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زنی که در خاطره ام باقی ماند !!!!!</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>بغل دستم توی هواپیما یه خانوم شصت و چند ساله ای نشسته بود و کیسه ای پر از خوراکی داشت.چون تنها بودم خواستم سر حرف رو باهاش باز کنم که توی این مسیر چند ساعته ی پرواز خیلی حوصله ام سر نره، نگاهی بهش انداختم و لبخند زدم .گفت: بچه هان دیگه ...سفارش خوراکی میدن....                منم با همون لبخند ضمن تایید حرفش گفتم:تشریف می برید دیدن بچه هاتون؟ سری تکون داد و نشست.کمربندش رو که بست نگاهی به من انداخت و گفت:شما هم میرید دیدن بچه هاتون؟!!!!!!!!!!!!!!        نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم.نمی دونم اون خانوم چشم هاش خوب نمی دید یا من اون قدر پیر و فرتوت به نظر می رسیدم.وقتی گفت&quot;صندلی های عقب خالیه من برم بخوابم&quot; با شادی استقبال کردم.فکر کردم اگه بمونه مجبورم از نوه ها و نتیجه هام هم براش تعریف کنم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه از نشستن خسته شده بودم پا شدم قدمی تو هواپیما بزنم (!) دیدم یکی از مهماندارها نشسته و داره روزنامه می خونه.دوباره لبخند زدم و گفتم:شما به این کار عادت کردید نه؟ خلاصه سر صحبت باز شد و صحبت کشید به جایی که من از پسرم گفتم.خانوم مهماندار چشم هاش گرد شد و گفت:الان پسرتون چند سالشه؟ و وقتی من گفتم&quot;ده سال&quot; آه بلندی کشید و با تشدید طولانی روی &quot;ص&quot; گفت:اصصصصصصصصصصصصصصصن بهتون نمیاد که حتی ازدواج کرده باشید!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدیهی است که این حرف مرهمی شد بر زخم گفته ی اون خانوم  در ابتدای پرواز!!!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا درسته مهمانداره هم خیلی اغراق کرد اما خدائیش این اولین باری بود که در عمرم کسی این همه من رو &quot;بزرگسال&quot; فرض کرده بود.(&lt;FONT size=1&gt;گفتم یه چیزی بنویسم که خیلی شبیه نوشته های قبلی نباشه.حال و هواش فرق کنه...مادر&lt;/FONT&gt;!)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 11:43:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordaane&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>dordaane</dc:creator>
<guid>http://dordaane.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناتموم...</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>با التماس به من نگاه کرد و در حالی که صداش می لرزید گفت:می شه ازت خواهش کنم که من رو این جا نذاری؟   اخم هام رو در هم کشیدم و بدون این که حتی نیم نگاهی بهش بندازم گفتم:من هر جا که دلم بخواد می ذارمت.فهمیدی؟   دوباره به صدا در اومد و گفت:ببین، نا سلامتی تو حرفه ای هستی،این چیز هارو خوب می دونی...شایدم بهتر از من...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داد کشیدم:حوصله مو سر بردی ها...چقدر حرف می زنی.نیم وجبی...من خودم به اندازه ی کافی اعصابم خورده تو دیگه من رو اذیت نکن.     دیگه اشک هاش در اومده بودند.هق هق کنان گفت:باشه هر کاری دلت می خواد بکن.من که زورم به تو نمی رسه.فعلا که تو رئیسی.اما یادت باشه بالاخره هم روزی نوبت ما می رسه.شاید به ظاهر کوچیک و بی ارزش باشم اما تو که حرفه ای هستی می دونی با من می شه خیلی چیزها رو عوض کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قلم رو محکم گذاشتم روی کاغذ.نقطه ی سیاه لبخندی از سر تمسخر زد و گفت.بالاخره این جمله رو تموم کردی اما اشتباه کردی .بعضی از جمله ها رو باید ناتموم گذاشت.متنفرم از تمام نقطه هایی که میان و جمله ها رو به پایان می رسونن.حالا برو سر خط ...دوباره بنویس خانم نویسنده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی رفتم سر خط، دیگه ساکت شد.سرم رو بلند کردم جمله رو خوندم با صدای بلند:&quot;دیگر راهی به جز تسلیم نیست&lt;FONT size=5&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT size=4&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &quot;   به نقطه خیره شدم.چرا راهی نیست؟شایدم باشه؟شاید راهی تو ذهن من نیست؟شاید حق با نقطه باشه...دوباره به چهر ه ی مغموم نقطه نگاه کردم...دستم رو بردم توی جامدادی ...و پاک کن رو برداشتم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 10:18:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordaane&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>dordaane</dc:creator>
<guid>http://dordaane.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط یه نگاه...!</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;من اگه نگات می کردم   واسه این نبود که نازی       واسه این نبود بگم که      دلمو گرفت به بازی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من اگه نگات می کردم   واسه این نبود که فردا       بشینم به انتظارت             یا بشم مجنون صحرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه چشمام به تو افتاد   نه بخاطر هوس بود            نه می خواستم بگم آره     بی تو دنیام چون قفس بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه خیره مونده بودم      فکر نکن که عشق ُ دیدم     یا با تو به اوج رفتم             توی ابرا پر کشیدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من اگه نگات می کردم             واسه این بود که ببینی      می شه حتی صد نگا کرد   اما باز آروم بشینی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می شه لبخندی به لب داشت   یا که حتی گفت و خندید    اما این دلیل نشد که        بگی یارو عشق ُ فهمید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بشینی قصه بسازی                یا بری تو قصر رویا             شبا خوابمو ببینی           بگی عاشقم به مولا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر نگاه نگاه عشق نیست        هر سخن قصه ای از یار      تو بیا این پنبه ها رو         از تو گوشِت دیگه بردار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می دونم نگات می کردم          اما منظوری نداشتم           به خدا فقط نگاه بود      دیگه هیچ قصدی نداشتم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;چی شد این شعر رو نوشتم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;نشسته بودم تو اتاق داشتم درس می خوندم.به جمله ای رسیدم که نوشته بود&quot;در یک نگاه...&quot; ناگهان یاد دوستانی افتادم که با یک نگاه روزی صدبار عاشق می شدن و هزار بار فارغ!!اون روزا این قصه ها فقط مال دخترا بود اما این روزا گویا پسرا هم مبتلا شده اند  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt; !!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 11:26:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordaane&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>dordaane</dc:creator>
<guid>http://dordaane.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکه های من</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>اون روزها احساس پیری می کردم.احساس خستگی و از کارافتادگی.دیگه بیشتر ساعت های روزهام رو به مرگ فکر می کردم.اینکه از این جایی که هستم کجا خواهم رفت،چه خواهم شد. رنگ و روم هم خیلی پریده بود.دیگه از اون زیبایی و قشنگی سابق خبری نبود.مردن تدریجی رو حس می کردم،با همه ی وجود. گاهی ساعت ها از پشت پنجره به آدم ها نگاه می کردم.به اون هایی که انگار همیشه شتاب داشتند.عجله برای پیش رفتن و رسیدن به آخرخط ...درست عین یه مسابقه.فقط با این تفاوت که آخر این مسابقه خبری از مدال و کاپ نیست...آخرش چند متر پارچه ی سفید و کمی کافور و مشتی خاکه ...آره داشتم می گفتم همون روزها که من حسابی احساس درموندگی می کردم و آماده شده بودم که به استقبال مرگ برم...یه روز زیبای بهاری با آفتاب درخشان و نسیم دلنواز دو تا جوون رو دیدم...شاد...پرانرژی...سرحال.چه غبطه ای خوردم بهشون...اولش...!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیزایی گفتند که من نشنیدم.یعنی با من حرف نمی زدن.بعد وقتی که در شیشه ای باز شد شنیدم که مغازه دار گفت:فقط این رو دارم...یه کم رنگش رفته...آخه خیلی وقته تو ویترینه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوونا لبخند زدن و گفتن:حالا چند متر هست؟      -باید هفت هشت متری باشه          -عالیه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ده ها تکه شدم.ده ها تکه ی  بیست سی سانتی متری که دور مچ ها گره زده شده بودم ...من نه تنها نمردم بلکه زندگی جدیدی رو آغاز کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دیگه احساس پیری نمی کنم...من یه روبان سبز بودم و هستم...سبز سبز مثل طراوت بهار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. نمی دونم چرا بعضی ها به &quot;روبان&quot; می گن&quot;رمان&quot; اونم با تشدید روی &quot;میم&quot; ؟!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 10:58:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordaane&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>dordaane</dc:creator>
<guid>http://dordaane.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمی تونم بنویسم</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>دلم می خواست یه مطلبی بنویسم پر از شادی و خنده و انرژی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا یه داستانی که آخرش خوب تموم میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا یه شعر عاشقونه از زبون یه عاشق و معشوق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا قصه ای که کودکی رو به خواب شیرین فرو ببره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نه دلم نه قلمم، هیچ کدوم من رو یاری نمی کنن...وقتی حال و هوای دلم برگشت حتما خواهم نوشت&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 08:40:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordaane&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>dordaane</dc:creator>
<guid>http://dordaane.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در ایران چه گذشت؟</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>یه سری عکس نشون دادم از خونمون -اینجا-به یه تعدادی آدم.بعدش شنیدم گفتند:می خواست بگه یخچال و گاز و مایکروویوم خارجیه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو تاکسی نشستم.راننده قصد داشت من رو مستقیم ببره اون دنیا.با خودم گفتم پس الکی می گن بنزین رو سهمیه بندی کردن...از این جا تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا جهنم؟خیلیه که!                   تو فکر جهنم بودم که راننده شیشه رو کشید پایین هر چی از دهنش در میومد نثار یه راننده ی دیگه کرد و بعد هم شیشه رو داد بالا.انگار نه انگار که یه &quot;لیدی&quot; تو ماشین نشسته.با خودم گفتم:آهان من به جهنم رسیدم پس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به فروشنده گفتم این عینکاتون مارکاش تقلبیه دیگه؟انگار گفته باشم &quot;پدرت رو من کشتم&quot; اون جوری نگام کرد و اخمی کرد و گفت:نخیر                                                                                    گفتم:آخه از رو قیمتاشون می گم این دی اند جی اگه اصل باشه خیلی گرون تر از اینه که ،حدود دویست هزار تومنی میشه.فرمودند:همشون کار &quot;اصله&quot; مال &quot;چین&quot;!!!                                               گفتم:پس اصل نیست.انگار گفته باشم&quot;پدر و مادر و خواهر و برادرت رو همه رو با هم من کشتم&quot;   فرمود:تو مشتری نیستی خانوم،برو لطفا !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم توی یک سوپر مارکت یه چیزایی خریدم.همسرم گفت:حدس می زنی چقدر بشه؟                 شنیده بودم که ایران خیلی گرونی شده.حساب کردم و یه دو سه هزار تومنی هم گذاشتم روی اون درصد تورم و خلاصه گفتم :حدودهشت هزار تومن.                                                                      همسرم لبخندی زد(که معنیش نمی کنم!).صاحب مغازه گفت:پونزده هزار و هشتصد تومن !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بود سرب بخرم واسه پرده اتاق پذیرایی که خوب و زیبا و شیک واسته.مغازه ی اول متری دو هزار تومن گفت.مغازه ی دوم متری هزار و هشتصد تومان .مغازه ی سوم متری هزار و دویست تومان.من خریدم متری هزار تومن !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ما گفته بودند حتی مارک سوغاتی هایی که خریدید رو بکنید که تو فرودگاه بهتون گیر می دن و کلی باید گمرک بدید.گمرک فرودگاه امام(ره) نه موقع اومدن ما رو گشت نه موقع رفتن.خیلی حیف شد حتی می تونستم...بی خیال دیگه بابا.در دیزی باز بود حیای گربه کجا رفته بود !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایران که بودم همش داشتم به این فکر می کردم چرا کشور من با همه ی کشورهای دنیا فرق داره.وقتی برگشتم فهمیدم کشور من فرقی با جایی نداره.&quot;مردم&quot; کشورم خیلی با &quot;مردم&quot; کشورهای دیگه فرق دارند!خیلی خوش گذشت ولی جاتون خالی   &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 14:41:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordaane&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>dordaane</dc:creator>
<guid>http://dordaane.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهتون قول می دم...</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;من می خوام یه قولی به شما بدم.شما هم باید یه قولی به من بدید.البته اگه من بخوام این قول رو به شما بدم باید قول بدید که شما هم به قولتون پای بند بمونید.مثل این قول و قرار های این روزها نباشه که تا طرف روشو بر می گردونه دیگه یادشون می ره چی به هم گفتن و چه قراری گذاشتن.تازه اگه من بخوام این قول رو به شما بدم شما باید اولش قبل از اون قولی که گفتم قول بدید که موضوع همین جا بین ما بمونه.آخه قولی که من به شما می دم رو حساب دوستی مونه.نمی شه به همین راحتی جای دیگه ای بازگو بشه.شایدم این قول یه جورایی یه راز باشه.نه از اون رازها که اگه کسی بفهمه زندگیش ویروون می شه.من کلا مخالف اینم که آدم ها یه چیزایی رو به هم می گن بعد هم به همه ی مقدسات و کائنات قسمت می دن که موضوع رو به کسی نگی.خوب اگه تا این حد فوق سری بود برای چی گفتیش.از قدیم گفتن در دروازه رو می شه بست اما در دهن مردم رو نمی شه...یاحرفت رو کجا شنیدی؟همون جایی که حرف مردم رو شنیدی...حالا به طور کلی منظورم اینه که بهتره شما هم از من نشنیده بگیرید...خواستید هم جایی بگید اسم من رو نیارید.درسته که ما همدیگر رو ندیدیم و نمی شناسیم اما بالاخره همین صفحه خودش یه جور شناسنامه س واسمون.یعنی ماها که تو این دنیای مجازی همدیگر رو می شناسیم استناد می کنیم به چیزهایی که این جا نوشته درست مثل شناسنامه.تو شناسنامه هر آدمی نوشته که اسم و فامیلش چیه و متولد چه روزیه و از این قبیل...حالا شما اول به من قول بدید ببینم چطور دوستایی هستید اصلا میشه رو قولتون حساب کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بس که حرف زدم اصلا یادم رفت قرار بود چه قولی بهتون بدم و چه قولی ازتون بگیرم ! اجازه بدید کمی فکر کنم...م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م  م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م  ...آهان یادم اومد می خواستم بهتون قول بدم وقتی خواستم شمع های روی کیک تولدم رو فوت کنم حتما برای سلامتی و موفقیت شما دعا می کنم.شما هم به من قول بدید که به کسی نگید که من  سی و دو ساله شدم ! باشه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 11:17:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordaane&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>dordaane</dc:creator>
<guid>http://dordaane.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وطنم آرزوست...</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>یه عالمه کار ریخته رو سرم...حالا همه ش هم که رو سرم نریخته ،بعضی هاش افتاده به دوشم ،بعضی هاشم تو دستام هستن که باید تمومشون کنم...اصلا نمی دونم چرا معمولا این طور می شه که همه چی با هم قاطی می شه...حالا قاطی ِ قاطی هم که نه...بعضی هاشون سنگین ترن می رن زیر می ایستن بعضی هاشون سبک ترن وایستادن رو...حالا وسط این همه گرفتاری هوا هم خوب شده! آفتاب شده بیا و ببین...مردم همه ریختن تو خیابونا...آخه اعتباری به هوا نیست که...یه وقت دیدی هفته ی بعد مجبور شدی با شال و کلاه بری بیرون!حالا نه دقیقا با شال و کلاه که با همون کاپشن و لباس بیشتر...به هر حال با این درخشش بی نظیر و کمیاب خورشید کی می تونه بمونه تو اتاق و کارهاشو بکنه...حالا توی توی اتاق هم که نه...تو پذیرایی...تو آشپزخونه...اصلا تو حیاط...بالاخره وقتی نتونی بری بیرون انگاری زندونی شدی دیگه... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواست چشم هامو ببندم و وقتی باز می کنم پنچ شنبه سوم اردیبهشت شده باشه ...حالا دقیقا سوم هم نباشه طوری نیست...همون آخر شب دوم اردیبهشت هم خوبه...اونوقت می خوام ببینم این همه کاری که ریخته بود رو سرم حالا کجا ریخته...حالا دقیقا که رو سرم نیستن ،بعضی هاشون...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;&lt;STRONG&gt;*باز هوای وطنم...وطنم آرزوست*&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتی دیگر -به امید خدا- برخواهم گشت...پس تا دیدار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Apr 2009 14:43:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordaane&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>dordaane</dc:creator>
<guid>http://dordaane.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نورزو در راه است</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>این جا ایرانی ها کاملا دو دسته هستند.یه عده ایرانی های مقیم خارج از ایران هستن و عده ی دیگه یه عده آدمن که نه این جایی هستن و نه ایرانی ...اونایی که خیلی دلشون می خواد ایرانی بودنشون رو به هر نحوی شده انکار کنن. اون خانم هایی که موهاشون رو بلوند میکنن و لنز های رنگی می ذارن ،مردایی که تو هر مهمونی تا خرخره می نوشن و مست می کنن... اونایی که جز با خارجی ها رفت و آمد نمی کنن... اونایی که با بچه هاشون فارسی حرف نمی زنن... اونایی که افتخارشون اینه که چند ساله ایران نرفتن یا خودشون و خانوادشون دیگه چیزی از ایران به یاد ندارن... اونایی که هر جا می شینن از بدی های کشورشون می گن و خارجی ها رو برتر از خودشون می دونن... اونایی که فکر می کنن اگه نوروز رو جشن نگیرن و هفت سین نچینن یعنی دیگه ایرانی نیستند !!!!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این می شه که بعد از چند سال به بحران هویت دچار می شن و متاسفانه مجبورن با کمک دارو بقیه عمرشون رو سر کنن.من که واقعا نمی فهمم..چه اشکالی داره که ایرانی بمونیم و با جریان رود هم شنا کنیم.زبون خودمون رو حرف بزنیم و با همسایه هامون هم رفت و آمد کنیم؟ خوبی های کشورمون رو هم به اندازه ی بدی هاش تعریف کنیم و مهم تر از همه این که فکر نکنیم که خارجی ها از ما بیشتر می دونن؟ که باور کنید -لااقل درباره ی هلندی ها- اصلا این طور نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای من همه ی این آیین ها و رسوم مثل قند شیرین هستند.با تمام وجود حسشون می کنم، دوستشون دارم و سعی می کنم که حفظشون کنم و به فرزندم هم یادشون بدم.هنوز یک هفته مونده به نوروز من و پسرم دوتایی هفت سین رو  آماده کردیم.البته چیدیمیش توی یه کمد تا روز جمعه که بزاریمش رو میز!!   بگذریم....به هر حال...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دوست های خوب وبلاگی من&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#009900 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;سال نو مبارک&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در آغاز بهار و سال نو ،زیباترین و شادترین ها لحظات رو براتون آرزو می کنم . امیدوارم که سال جدید سالی پر از سلامتی و موفقیت براتون باشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;به امید دیدار در سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت...مهنوش-هلند مارس۲۰۰۹&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 08:41:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordaane&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>dordaane</dc:creator>
<guid>http://dordaane.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب نویس!</title>
<link>http://dordaane.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description> این جا تو هلند هر خونه ای دو رنگ سطل آشغال بزرگ داره.یکی طوسی برای آشغال های خشک . یکی هم سبز برای آشغال های تر.یک هفته در میون یه روز تو هفته میان و سطل ها رو خالی می کنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه تو هلند چشمک زدن همون معنی رو بده که تو ایران میداد !! وا مصیبتا...دیگه سنگ رو سنگ بند نمی شد.این جا چشمک زدن عین &quot;چلمبه &quot; تو زبون برره ای می مونه !هزار تا معنی می ده. تو عالم دوستی و یا همکاری یعنی :سلام یا چطوری یا خوبی؟ یا بعدا می بینمت یا خسته نباشی یا خیلی خوش اومدی یا خیلی ممنون یا نوش جان یا خیلی خوشمزه است یا خیلی جالبه  ... !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جلوی چشم من دو تا از همکارام به شدت سر یه موضوعی با هم بحث کردن.طوری که هر دوتاشون از شدت خشم قرمز شده بودند.آخر کار دوتایی شون رو دیدم سوار دوچرخه شدن و دارن با هم می رن خونه.با خنده به من گفتن:ما که با دوچرخه می ریم هم برا سلامتیمون خوبه هم با هم گپ می زنیم تا برسیم !!!!!!! (دعوا مال کار بود نه مال ارتباط خارج از کارشون ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همکارم پرسید چطوری میای سر کار؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم با ماشین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:اوووووووووووه پس وضعت خوبه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:نه راهم دوره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:راه  من که از تو دورتره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:من خب تنبل تر از توام .بعدشم یه جور عادته. تو ایران همه با ماشینشون می رن این ور اون ور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:ایرانی ها که شنیدم خیلی فقیرن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:نخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر اتفاقا از ایرانی جماعت تجمل گرا تر تو دنیا نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:خب پس تو هم همین طوری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:خب ...من نه. من عاشق سادگیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:پس چرا با ماشین میای؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:آخه راهم دوره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:راه من که از تو دورتره...(و الی آخر !)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یه نگاهی به من کرد و گفت:دلم می خواست تو هلند زندگی می کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:نه این که بد باشه ها نه اصلا ولی ...این جا به یه جایی رسیدن و پولدار شدن خیلی سخته ها .یعنی یه جورایی دور از ذهنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:من که نمی خوام پولدار بشم.من دلم می خواست یه &quot;آشغال&quot; باشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:دیوونه شدی.چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:آخه خشک و تر با هم نمی سوزن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2009 21:33:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordaane&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>dordaane</dc:creator>
<guid>http://dordaane.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
