اون روزها احساس پیری می کردم.احساس خستگی و از کارافتادگی.دیگه بیشتر ساعت های روزهام رو به مرگ فکر می کردم.اینکه از این جایی که هستم کجا خواهم رفت،چه خواهم شد. رنگ و روم هم خیلی پریده بود.دیگه از اون زیبایی و قشنگی سابق خبری نبود.مردن تدریجی رو حس می کردم،با همه ی وجود. گاهی ساعت ها از پشت پنجره به آدم ها نگاه می کردم.به اون هایی که انگار همیشه شتاب داشتند.عجله برای پیش رفتن و رسیدن به آخرخط ...درست عین یه مسابقه.فقط با این تفاوت که آخر این مسابقه خبری از مدال و کاپ نیست...آخرش چند متر پارچه ی سفید و کمی کافور و مشتی خاکه ...آره داشتم می گفتم همون روزها که من حسابی احساس درموندگی می کردم و آماده شده بودم که به استقبال مرگ برم...یه روز زیبای بهاری با آفتاب درخشان و نسیم دلنواز دو تا جوون رو دیدم...شاد...پرانرژی...سرحال.چه غبطه ای خوردم بهشون...اولش...!
یه چیزایی گفتند که من نشنیدم.یعنی با من حرف نمی زدن.بعد وقتی که در شیشه ای باز شد شنیدم که مغازه دار گفت:فقط این رو دارم...یه کم رنگش رفته...آخه خیلی وقته تو ویترینه
جوونا لبخند زدن و گفتن:حالا چند متر هست؟ -باید هفت هشت متری باشه -عالیه
من ده ها تکه شدم.ده ها تکه ی بیست سی سانتی متری که دور مچ ها گره زده شده بودم ...من نه تنها نمردم بلکه زندگی جدیدی رو آغاز کردم...
حالا دیگه احساس پیری نمی کنم...من یه روبان سبز بودم و هستم...سبز سبز مثل طراوت بهار
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن. نمی دونم چرا بعضی ها به "روبان" می گن"رمان" اونم با تشدید روی "میم" ؟!!
نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 11:59 |
لینک
|
دلم می خواست یه مطلبی بنویسم پر از شادی و خنده و انرژی...
یا یه داستانی که آخرش خوب تموم میشه
یا یه شعر عاشقونه از زبون یه عاشق و معشوق
یا قصه ای که کودکی رو به خواب شیرین فرو ببره
یا...
اما نه دلم نه قلمم، هیچ کدوم من رو یاری نمی کنن...وقتی حال و هوای دلم برگشت حتما خواهم نوشت
نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 9:40 |
لینک
|