|
این نیز بگذرد...
|
||
|
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها |
یه چیزایی گفتند که من نشنیدم.یعنی با من حرف نمی زدن.بعد وقتی که در شیشه ای باز شد شنیدم که مغازه دار گفت:فقط این رو دارم...یه کم رنگش رفته...آخه خیلی وقته تو ویترینه
جوونا لبخند زدن و گفتن:حالا چند متر هست؟ -باید هفت هشت متری باشه -عالیه
من ده ها تکه شدم.ده ها تکه ی بیست سی سانتی متری که دور مچ ها گره زده شده بودم ...من نه تنها نمردم بلکه زندگی جدیدی رو آغاز کردم...
حالا دیگه احساس پیری نمی کنم...من یه روبان سبز بودم و هستم...سبز سبز مثل طراوت بهار
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن. نمی دونم چرا بعضی ها به "روبان" می گن"رمان" اونم با تشدید روی "میم" ؟!!
یا یه داستانی که آخرش خوب تموم میشه
یا یه شعر عاشقونه از زبون یه عاشق و معشوق
یا قصه ای که کودکی رو به خواب شیرین فرو ببره
یا...
اما نه دلم نه قلمم، هیچ کدوم من رو یاری نمی کنن...وقتی حال و هوای دلم برگشت حتما خواهم نوشت
|
|