یه عالمه کار ریخته رو سرم...حالا همه ش هم که رو سرم نریخته ،بعضی هاش افتاده به دوشم ،بعضی هاشم تو دستام هستن که باید تمومشون کنم...اصلا نمی دونم چرا معمولا این طور می شه که همه چی با هم قاطی می شه...حالا قاطی ِ قاطی هم که نه...بعضی هاشون سنگین ترن می رن زیر می ایستن بعضی هاشون سبک ترن وایستادن رو...حالا وسط این همه گرفتاری هوا هم خوب شده! آفتاب شده بیا و ببین...مردم همه ریختن تو خیابونا...آخه اعتباری به هوا نیست که...یه وقت دیدی هفته ی بعد مجبور شدی با شال و کلاه بری بیرون!حالا نه دقیقا با شال و کلاه که با همون کاپشن و لباس بیشتر...به هر حال با این درخشش بی نظیر و کمیاب خورشید کی می تونه بمونه تو اتاق و کارهاشو بکنه...حالا توی توی اتاق هم که نه...تو پذیرایی...تو آشپزخونه...اصلا تو حیاط...بالاخره وقتی نتونی بری بیرون انگاری زندونی شدی دیگه...
دلم می خواست چشم هامو ببندم و وقتی باز می کنم پنچ شنبه سوم اردیبهشت شده باشه ...حالا دقیقا سوم هم نباشه طوری نیست...همون آخر شب دوم اردیبهشت هم خوبه...اونوقت می خوام ببینم این همه کاری که ریخته بود رو سرم حالا کجا ریخته...حالا دقیقا که رو سرم نیستن ،بعضی هاشون...!
*باز هوای وطنم...وطنم آرزوست*
مدتی دیگر -به امید خدا- برخواهم گشت...پس تا دیدار
|
+|
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 15:44  توسط مهنوش
|