|
این نیز بگذرد...
|
||
|
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها |
آشنا از وگاس:
خواهرم , دو تا پتوی نو خریده بود و اومد خونه ما, یک ساعت بعد شوهرش(علی) هم از راه رسید..
این گذشت ..
بعد من با یه سینی چای از آشپزخونه اومدم بیرون, دیدم شوهر خواهرم پتوها را کشیده روی خودش و خوابیده ته سالن پذیرایئ..
نمیدونم چرا هول شدم و با صدای بلند گفتم : پَتی آقا الوها رو افتتاح کرد...!!!
با اجازه تون همین چند دقیقه پیش هم شوهرم تلفن زد, داشتم دستورالعمل تهیه یه غذا را براش میخوندم تا برام ترجمه بکنه..و چون خیلی تحت تاثیر متون ادبی بالا قرار گرفتم به جای اینکه براش بخونم ," فارنهایت " خوندم : " فانتیگراد ".. !!
مهلا:
-خاله م روغن پريده بود رو صورتش بهم گفت نگا كن ببين مي سوزه ؟
- مامانم يه بار به زن همسايه مون گفت حالتون چيكار مي كنه!
-يه بار به رئيسم گفتم عرايضتون اجرا شد!
- جاري خواهرم كه كلي از گرما و سرما مي ناليد گفت:كاش "فن كولر" داشتيم!
- مامان بزرگم (هموني كه به محمود مي گه ماموت) يه بار گفت خونه ي شما رو دوس ندارم طبقه ي اخره و "سامسونت" نداره! (آسانسور)
خواهر زده ي پنج ساله م خيلي لفظ قلم حرف مي زنه. يه بار بهش زنگ زدم گفتم خاله جون مامانت هست.. به عشوه و ناز و ادا گفت نه خاله جون رفته "فيش" !(شيفت)
نیکو:
یه روز داداشم داشت کارگری که برای تمیز کردن اومده بود خونمون رو برد برسونه وقتی پیادش کرد . کارگره به دادشم گفت : خوش اومدی !!!
امروز یکی زنگ زد خونمون گفتم اشتباه گرفتین . گفت : خواهش میکنم
امیر تازه کار:
چند روز پیش سر کارم چند نفر امدند برای کار خودشون منم داشتم مینوشتم بعد از اینکه سلام کردن منم جواب دادم: سلام علیکم خداحافظ
یه روزی سر کار تلفن زنگ زد .طرف گفت ببخشید از دادگستری مزاحم میشم
منم متوجه نشدم چی گفت.گفتم: ببخشید از کجا مزاحم شدید...
شکیبا:
یه روز صبح تو راهرو اداره داشتم می رفتم . یکی از همکارام که من خیلی هم با هاش رودربایستی دارم از روبروم داشت می اومد. کلی وسیله تو دستش بود و دسته کلید بزرگش هم از یکی از انگشتاش آویزون کرده بود و این دسته کلید جرینگ و جرینگ صدا می داد. چند متری با هم فاصله داشتیم با لبخند با هم سلام و احوال پرسی کردیم و همکارام یه چیزی گفت که من متوجه نشدم فقط لبخند زدم و گفتم بله همینطوره. بعد از چند ثانیه که کمی فکر کردم متوجه شدم که همکارم گفته که مثل بزهایی که زنگوله دارن ، کلیدهام صدا می دن که من هم با لبخند گفته بودم بله همینطوره
محمود ف:
ار دفتر رئیس دانشگاه که می خواستم بیام بیرون نمیدونم چرا گفتم:
ببخشید که زحمت دادید.......( بعدش هیچی نگفتم و اومدم بیرون)
مست می عشق:
یه بار منم داشتم تلفنی با مدیر گروهم صحبت میکردم تا مکالممون تموم شد بهش گفتم عرضی ندارید؟!!!!!!!!!!!
یه بار هم داشتم تلفنی با یکی از دوست های پدر صحبت میکردم ایشون گفتند اقا محمد بیاین ببینیمتون بیشتر به ما سر بزنین منم گفتم چشم حتما تشریف میاریم!!!
مسافر42:
جلسه انجمن مدرسه بود و يكي از اعضاي انجمن براي حضار در حال سخنراني بود.و ميكروفنو توي دستش گرفته بود . كه صداي زنگ مبايلش بلند شد.
اين بنده خدا هم كه هول شده بود. مبايلو روشن كرد و گرفته بود جلوي دهنش و ميكروفنو برده بود جلوي گوشش و در حالي كه همه اي حضار زده بودن زير خنده و به زور سعي ميكردن جلوي خودشون بگيرند. بنده خدا مونده بود چرا همه دارن ميخندن.وگفت حالا با شما تماس ميگيرم.كه در همين لحظه متوجه جابجايي ميكروفن و مبايل شد و....
چند شب پيش بود. رفته بودم قنادي مي خواستم شيريني نارگيلي و گردويي بگيرم.و خيلي هم شلوغ بود . من هم با اعتماد به نفس بالا
با صداي بلند گفتم . جناب لطفا دو كيلو نارنگي و گردويي زحمت بكشيد. كه بلافاصله بعد از نيش خنده متصدي و مشتريا متوجه اشتباهم شدم.و فوري جملمو تصيح كردم و با صداي ضعيف تر گفتم ببخشيد نارگيلي و گردويي. !!
بهار:
عادت بدی دارم و اون اینه که فامیلها رو درست یادنمی گیرم و معمولا مصدر رو توی حافظه دارم و " زاده " و " پور " و "یان " و...رو خودم اضافه میکنم گاهی هم شیرجه می زنم توی بحر معتنی مثل این جریان .
زمان دانشجویی با یکی از اساتید تماس گرفتم که فامیلش " پریشان " بود بود گوشی رو که برداشت گفتم آقای آشفته ؟
نگین شیراز:
من خواهر ندارم ... خوب ؟؟ يه بار شوهرم داشت ميگفت : آخي نگين جان ؟ هيچ فكرشو كردي بچه هاي ما خاله ندارن ؟؟ منم بي اونكه ذره اي فكر كنم گفتم :
اي بابا .. غصه اينو هم بايد بخورم ؟؟ خوب خاله ندارن كه ندارن .. گور پدرشون !!!!
تجسم كنيد در آن لحظه قيافه همسر گرامي بنده را !!!
هادی:
یادم میاد سال دوم دبیرستان بودم انجمن اولیا ومربیان برگزار میشد و قرار بود از من به همراه چندتا دیگه از دانش آموزان تقدیر بشه.
آقای مدیربعد از اینکه صحبتش تموم شد برای اینکه از سخنران بعدی دعوت کنه گفت:
دعوت میکنم از یکی از پدران اولیا ...
بیچاره مدیر تا آخر جلسه یک کلمه دیگه حرف نزد
ستایش:
عید غدیر بود و کلی مهمان داشتیم .خوب به طبع هر کی هم وارد میشد ضمن سلام و احوال پرسی تبریک هم میگفت .......منم که اون روز کلی خسته بودم یهو با صدای بلند به جمعی که تازه از راه رسیدن گفتم:
سلام . سال نوی همگی مبارک
کاوه-روزمرگی
شوهر یکی از فامیلامون مرحوم شده بود و پدر و مادر من هم رفته بودند شهرستان برا مراسم .
منم شبش زنگ زدم که به زن طرف که مرحوم شده بود تسلیت بگم.اخرشم گفتم تروخدا ببخشید که مامان اینا اومدن اونجا و مزاحمتون شدن .
طرف هم که انگار حال خوشی نداشت گفت : نه بابا این چه حرفیه . تا باشه ازین زحمتا!
خودم!:
دختر خواهر همسرم علاقه ی زیادی به "حلوا شکری عقاب" داشته.اما یاد گرفتن این اسم براش سخت بوده.یک شب از خواب می پره و می ره به مامانش می گه:مامان من خیلی گشنمه می شه لطفا یک کم "حلوا شیرینی جغد" به من بدید!!؟
![]()
![]()
![]()
![]()
همیشه شاد و خندان باشید
|
|