خشمگینانه فریاد کشید: من نمی خوام این جا بمونم...من می خوام برم...
صدایی معلم وار گفت: تو نمی تونی...ما نمی تونیم...
دوباره فریاد کشید: چرا نمی تونیم...من می خوام برم...این حق منه که آزاد باشم...چرا ما باید این همه تحت فشار باشیم...کی گفته ما باید این پایین توی این دخمه زندگی کنیم...منم دلم می خواد برم اون بالا زیر آسمون آبی ، کنار یک چشمه ی آب یا تو دامن یک کوه ...دلم می خواد پرواز پرنده ها رو ببینم ، دلم می خواد صدای نسیم رو بشنوم...جرم من چیه که محکوم به این زندگی هستم...من چه گناهی مرتکب شدم که باید این جا بمونم...دلم گرفت از این همه بی عدالتی...این چه عدالتیه که عده ای رو این جا توی این سیاهچال سرد و تاریک نگه می داره و عده ی دیگه ای رو اون بالا زیر گرما و نور خورشید...؟ صدایی از دورتر گفت: شاید یک روزی من و تو هم از این زندون نجات پیدا کنیم...اما تا اون روز باید صبر داشته باشیم...ما نمی تونیم هر وقت دلمون خواست از این جا بریم
تمام خشمش به حنجره اش رسید.صورتش از فرط عصبانیت ارغوانی شده بود
- اما من می خوام برم و می رم...نمی دونم چقدر طول می کشه...می دونم چه بلاهایی ممکنه سرم بیاد حتی می دونم ممکنه جونم رو از دست بدم اما می رم...نگاه به جثه ی کوچیک من نکنید ...من آرزو های زیادی دارم...من مثل شماها ترسو نیستم که بایستم تا روزی که نوبتم برسه... من راه خودم رو خودم انتخاب می کنم...
سر و صدای زیادی شد...هر کسی چیزی می گفت:
- از جات حرکت نکن
- بهتره عاقل باشی
- از خر شیطون پیاده شو...این شجاعت نیست حماقته
- ما مسئولیم...ما مسئول جون خیلی ها هستیم
- این کارو نکن...پشیمون می شی
اما هیچ چیز در سر او فرو نمی رفت.تنها به آرزویش می اندیشید...به هدفش...
تمام زور بازویش را جمع کرد...فریادی کشید و... سر انجام تکانی خورد
در یک لحظه همه چیز به هم ریخت...غوغای مهیبی شد...دمی نپایید و باز خاموش شد
و او خوشحال بود...سنگ کوچک اراده اش را به همه نشان داده بود و اندکی به سطح زمین نزدیکتر شده بود...

*****
فردا صبح اجساد زلزله دیشب را یکی یکی از زیر خروارها سنگ و خاک بیرون می کشیدند
سنگی به آرزویش رسیده بود... اما آرزوهای زیادی برای همیشه به سنگ بدل شده بودند...