پرده را آرام باز کرد.آفتاب زیبایی از لای شیشه ی تازه شسته شده به درون تابید.بوی نان تازه فضای آشپزخانه را پر کرده بود.نگاهی به میز انداخت و با لبخند پیروز مندانه ای زیر لب گفت: امروز دیگه نمی تونه بهونه ای بیاره.
با همان لبخند وارد اتاق پسرکش شد و مهربانانه گفت:پسر عزیز مامان...پاشو که خورشید خانوم داره دنبالت می گرده...
پسرک بیدار بود غرغری کرد و گفت: نور چشمامو اذیت می کنه می شه پرده رو ببندی.
وقتی با هزار مکافات بیدار شد و دست و صورتش را با هزار خواهش و تمنا شست روی صندلی نشست و گفت:من گرسنه نیستم...
-نمی شه که آدم چیزی نخوره...اون وقت بزرگ نمی شی مگه تو نمی خواستی "اسپایدر من" بشی...
-من گفتم که فقط آب می خورم...
مادر لیوان پر از آب را که از قبل آماده کرده بود روی میز گذاشت.پسرک حتی به آن نگاه نکرد.مادر نان لواش را برداشت و پنیر تازه را روی آن مالید پسرک لب هایش را به نشانه ی نفرت جمع کرد و گفت:من از بوی این پنیر اصلا خوشم نمیاد...
مادر با لبخند پنیر سفید دیگری از یخچال بیرون آورد و گفت:اشکالی نداره از این پنیرها که دوست داری برات خریدم...
-من اصلا پنیر نمی خورم
-باشه بیا کره و مربا بخور الان برات درست می کنم
-من از مربای نارنجی خوشم نمیاد
-باشه مربای آلبالو هم دارم که رنگش قرمزه...
اولین لقمه را که خورد گفت:اوق...خیلی شیرینه دوست ندارم.من شکلات صبحانه می خوام.
مادر بسته شکلات صبحانه را باز کرد و گفت:بیا بخور اتفاقا برات خریدم...فقط زود باش که داره دیرم می شه...مادر بزرگ هم همین الان پیداش می شه...
-نه نه روی این نون نه.من نون چهار گوش می خوام
مادر نان ها را در تستر گذاشت و شکلات راا روی آن مالید.پسرک نگاهی به لقمه کرد و گفت:من دور نون ها رو نمی تونم گاز بزنم اونا رو بردار...
مادر نفس عمیقی کشید و گفت:باشه ...بیا اینم دور نون ها...زود تر هنوز لباس هم نپوشیدم...
مادر بزرگ با لبخند زیبایی وارد شد.هزار بار قربون صدقه ی نوه اش رفت.یک کیسه پر از شکلات و چیپس و پفک از تو کیفش بیرون آورد و گفت:بیا قربون پسر خوشگلم...بیا همه اش مال تو
مادر چشم غره ای رفت و گفت:مامان همین کارا رو می کنی که این قدر لوس شده وقتی اینا رو می خوره که دیگه اشتها براش نمی مونه...
مادر بزرگ روی صندلی نشست و گفت:یادت باشه امشب باید بریم دیدن خانوم مولایی پسرش از آمریکا اومده...
-واه واه ...از ریخت این خانوم مولایی حالم بد می شه ...اون قدر که پز این یک دونه پسرش رو می ده...من کار دارم شما خودت تنها برو...
-باشه مادر من خودم می رم...بعد از شام یک سر می زنم...راستی نمی ری برای عروسی شیرین موهاتو کوتاه کنی بیشتر بهت میاد ها...
-وااای اصلا موی کوتاه به من نمیاد...باز تو گیر دادی به این چهار تا شوید موی من
مادر بزرگ اومد چیزی بگه که دختر گفت:مامان ولش کن ...درباره قیافه ی من حرف نزن...شام چی بخوریم؟
مادر بزرگ گفت:امشب گفتم اگه دوست داری قیمه درست کنم...
-نه مامان پیتزا می خرم میام با هم می خوریم
-نمی شه که همش غذای بیرون...همینه که این بچه این قدر بد غذاست...
-من قیمه دوست ندارم...می دونی که
پسرک وارد اتاق شد و با چشمانی اشک بار گفت:مادر بزرگ من از این پفکا دوست نداشتم چرا از اینا خریدی؟مگه من صد دفعه نگفتم فقط "لینا"
مادر عصبانی شد و داد زنان گفت:بسه دیگه از اول صبحی...چقدر نق می زنی...بده من اصلا ببینم اون کیسه رو...هر چی من هیچی نمی گم بد تر می شه...به خدا من اندازه ی تو که بودم همین مادر بزرگ هر چی می گفت می گفتم چشم.آدم حرف رو حرف بزرگترش نمی زنه این قدر...همش بهونه...همش من نمی خوام...دوست ندارم...خوشم نمیاد... اَه
مادر بزرگ آهی کشید و گفت:راست می گه مامانت آدم رو حرف بزرگتر حرف نمی زنه ...سپس نگاهی به دخترش انداخت و ادامه داد:.پس شب که اومدی با هم می ریم خونه خانوم مولایی...!
