تبليغاتX
این نیز بگذرد...
 
این نیز بگذرد...
 
 
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها
 
چهار تا قلمو

دو تا سطل رنگ سفید

دو تا تیوپ بتونه آماده

دو تا دستگاه سمباده چوب

یک شیشه از : مایع شیشه شور ، چربی پاک کن و آنتی کالک

چند تا اسکاچ و ابر نو ،چند تا دستمال و حوله و روزنامه هم به مقدار کافی

تعداد بی شماری جعبه ،چمدان ،کارتن ،کیسه و ...

یکی دو دست لباس الکی

و از همه مهمتر دو تا آدم فعال و پر انرژی به نام های من و همسرم!!!!!

اینا همه روی هم می شه " اسباب کشی"...بله... به همین راحتی اسباب کشی شروع شد...

می دونید اینجا اصلا و ابدا اسباب کشی اون جوری نیست که تو ایرانه پس...

برای ما دعا کنید

دوستان ممکنه مدتی نتونم به شما ها سر بزنم یا وبلاگ رو آپ کنم اما مطمئن باشید برمی گردم...البته اگه عمری باقی موند ،به قول این قدیمی ها!

 پاشم برم  این قلمو رو با تینر پاک کنم که کلی کار دارم...!!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:29  توسط مهنوش  | 

 

قدیما که من جوون بودم با برو بچه ها جمع می شدیم دور هم .چند تا چایی می ریخیتم توی اون استکان های کمر باریک و لب طلایی می گفتیم و می خندیدیم و چایی می خوردیم.بعضی روزا هم  یک ظرف انگور می چیدیم از درخت و نشُسته می خوردیم.

اون موقع ها اختر خانوم بهمون بافتنی یاد می داد.با دخترا دور کرسی می نشستیم و یکی از زیر و یکی از رو می بافتیم.گل ناز برامون آواز می خوند: "از نوک مژگان می زنی تیرم چند تیرم چند تیرم چند..."

گاهی که بی بی سر حال بود برامون قصه های جالب تعریف می کرد.البته خیلی هم از خودش می ساخت ولی ما گوش می دادیم و می بافتیم و لذت می بردیم.

قدیما که من جوون بودم ننه کربلایی هر جمعه آش نذری می پخت.ما دخترا جمع می شدیم دور دیگ آش و دسته دسته رشته می ریختیم و دعا می کردیم.دعا برای این که بختمون باز بشه و یک شوهر خوب نصیبمون بشه.هر هر و کر کر می کردیم و برای این که لقبای بد بهمون نچسبونن چادرامون رو تا روی دماغمون می کشیدیم پایین.آخه ننه کربلایی می گفت صدای خنده دختر اگه بلند بشه آسمون می لرزه و بارون نکبت به سرش می باره.ما هم باور داشتیم که نکبت آسمونی رو نمی شه به این سادگی ها از بین برد.

قدیما که من جوون بودم می رفتیم بازارچه کولی ها و خرید می کردیم.پسرا که می افتادند دنبالمون سعی می کردیم اخمامون رو بکشیم تو هم یعنی الان ما خیلی ناراحتیم.شهدخت که چشماش از بس قشنگ بودند آدم رو جادو می کردند می افتاد جلو و با صدای بلند می گفت:کیش کیش چقدر این بازارچه مگس مزاحم داره...

ما هم آهسته می خندیدیم.آهسته که یک وقت سقف آسمون نلرزه و خدا با ما قهر نکنه و بدبختی و نکبت رو سرمون نریزه

وقتی می رفتیم تو حجره ها یهو شلوغ می شد .همه می ریختند تو. همونایی که دنبالمون راه افتاده بودند.ما همون طور با لب خندون و ابروهای گره خورده یه قواره پارچه می خریدیم یا یک کم سفیداب یا برای آیندمون ظرف و ظروف می خریدیم ...گاهی هم می رفتیم عطاری سدر و حنا می خریدیم...

وقتی می رفتیم حموم گل ناز برامون آواز می خوند: "یک حمومی من بسازم چل ستون چل پنجره... "همه با هم دم می گرفتیم :"جانم چل ستون چل پنجره..."

گاهی که یکی عروس می شد می رفتیم رو پشت بوم و نگاش می کردیم.تو دل هممون یک آرزو بود: کی می شه من هم اون لباس سفید و خوشگل رو بپوشم...کی می شه منم برم پیش عفت تا ابروهام رو برداره و صورتم رو بند بندازه...کی می شه منم عروس بشم...

اون موقع ها که من جوون بودم...

 

خب حالا چی؟تموم شد دیگه...

اینم یک قصه بود از زبون یک پیرزن...خوبه حالا همش از خوشی هاش گفته بود...خدا عمرش بده که از سال وبایی که اون همه رو برده بود زیر خاک نگفته بود...خوبه نگفته بود که بچه های کوچولو از مرضای عجیب و غریب می مردند...خوبه نگفته بود که دامادا عروساشون رو به زور کمربند می بردند تو حجله...یا سال بعد با هووی جدیدشون آشنا می شدند...خوبه نگفته بود که قحطی می شد و مردم مجبور بودند ساقه و برگ گیاها رو بخورند...خوبه نگفته بود مدرسه نداشتند...سواد نداشتند...گاهی حتی نون هم نداشتند...خوبه نگفته بود که پسر جوون مردم دور روز مونده به عروسیش رفت زیر کامیون و عروسی به عزا تبدیل شدو عروس نگون بخت هم رفت تیمارستان...خوبه نگفته بود بچه اول دختر همسایشون وقتی به دنیا اومد یک دست نداشت...خوبه اینارو نگفته بود...

چه اشکالی داره یک قصه بخونیم که هیچ اتفاق بدی توش نیفته؟

چه اشکالی داره  یک قصه بنویسیم که همه چیز توش قشنگ و زیبا باشه

اصلا چه اشکالی داشت اگه زندگی واقعی هم همین طور بود...نه چه اشکالی داشت؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:51  توسط مهنوش  | 
 
  بالا