|
این نیز بگذرد...
|
||
|
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها |
صبح یک روز سرد زمستانی از خواب بیدار می شوم.انگار هزار ساعت است که خوابیده ام.سرد و سنگینم.انگشتان بی رمق خود را در هوا تکان می دهم.احساس ضعف عجیبی سراسر بدنم را در بر گرفته است.
مرده دردی شقیقه هایم را آزار می دهد.در رختخواب به سختی می غلطم.پرده های مخمل بادمجانی رنگ اجازه نمی دهد که روشنایی روز به داخل بریزد.ساعت چند است نمی دانم؟
نگاهم بی اختیار به گیلاس کریستالی روی میز آرایشم می افتد.کریستال اصل "چک" است.چقدر زیبا و درخشان است.مایه ی قرمز رنگی در انتهای آن خشکیده است.یادم می آید که دیشب کمی زیاده روی کردم.شراب افریقایی بود و من جرعه جرعه رگ هایم را از حس بی حس شدن لبریز می کردم و دردهای کهنه ام را از یاد می بردم.پاکت های سیگار "وینستون" خالی ، و در عوض زیرسیگاری پر از ته سیگارهای نیمه تمام است.
هوای اتاقم سنگین است.احساس خفگی می کنم.می خواهم از جایم بلند شوم اما نمی توانم.می خواهم دهانم را باز کنم اما لبهای خشک شده ام حرکت نمی کنند.طعم دهانم گس است و من این طعم را دوست ندارم.
یادم می افتد که امروز قدیمی ترین دوستم از سفر می آید و من باید به دیدنش بروم.دلم برایش تنگ شده است.یادم می آید که امروز تولد نوه ی بزرگم است و باید برایش کیک بپزم.همیشه عاشق کیک های دستپخت من است. یادم می آید که امروز باغبان می آید که باغچه را برای بهار آماده کند.می خواهم حیاط را غرق بنفشه و پامچال کنم.یادم می آید که امروز باید سری به بانک بزنم و قبض های پرداخت نشده را پرداخت کنم.
چقدر زانوهایم درد می کنند.دیشب زیاده روی کرده ام.یادم می آید که گرامافون قدیمی را بعد از سال ها به کار انداختم و آن صفحه ای را که پدرم دوست داشت گذاشتم.کاری از موتزارت بود.
یادم می آید دیروز صبح از مغازه ای که تازه باز شده بود مقداری عسل طبیعی خریدم.چقدر عسل دوست دارم و چقدر احساس گرسنگی می کنم.

یادم می آید که شیشه عسل به دستم بود و روبروی دکتر نشسته بودم و نمی توانستم جایی به جز عکس زنبور زرد رنگ را بر روی گل های کوهستانی نگاه کنم.آیا اکنون در کوهستان زنبوری پرواز می کند؟
یادم می آید که آهسته از دکتر پرسیدم:چند روز؟
و او به جای آن که پاسخی به من بدهد از پشت میزش بلند شد و کنارم نشست و شیشه عسل طبیعی را از من گرفت و روی میز گذاشت و آهسته تر گفت:سه ماه ...شاید کمی بیشتر...شاید کمی کمتر ...دوست داری بستری شوی؟
یادم می آید که دوست داشتم گریه کنم اما اشکی نداشتم.سرم را تکان دادم که نه نمی خواهم.
آه...چقدر خسته ام...چقدر امروز کار دارم...باید از رختخواب بیرون بیایم...یادم می آید که باید برای دوستم گل رز صورتی بخرم...یادم می آید که باید برای نوه ام هدیه ای بخرم....چقدر گرسنه ام...آه...یادم می آید که شیشه عسل را در مطب دکتر جا گذاشته ام...
در پایان یک مجلسی توی خونه ی یکی از اقوام مهمونا داشتن تعارف می کردن:"خیلی مزاحم شدیم دیگه با اجازه تون بریم..."
وسط اون همه همهمه خانوم میزبان با چنان آب و تابی می گفت:"به خدا اگه نذارم برین...به خدا اگه نذارم برین..."![]()
یکی از نزدیکان(!) می خواست خونه اش رو بفروشه.هفته ای سه چهار خانواده می اومدند برای دیدن خونه.پسر خونواده دیگه حوصله اش سر رفته بود از اینکه مرتب باشه و آراسته.یک روز که سر زده عده ای اومدند خونه رو ببینند پسر خونواده که لباس نا مرتبی به تن داشت رفت تو کمد قایم شد!خانمی هم که اومده بود خونه رو ببینه با کمال پررویی در همه ی کمد ها رو باز می کرد تا رسید به کمد مذبور و وقتی درش رو باز کرد پسر نامبرده خیلی با احترام اومد بیرون و گفت:سلام علیکم...خوب هستید؟!(رنگ از روی همه پریده بود...رفتند و پشت سرشون رو هم نگاه نکردند)![]()
می خواستم کنکور بدم من زنگ زدم خونه ی یکی از اقوام اشکالی ازش بپرسم.گوشی رو که برداشت هول شد و گفت:ببخشید مزاحم شدم مثل این که خواب بودید!!!!![]()
یه خواهر و برادری از نزدیکان داشتند با هم دعوا میکردند.خواهر که بزرگ تر بود سر برادرش که خیلی کوچیک بود داد و فریاد راه انداخته بود که تو چرا اینقدر شلخته ای و همه جا رو به هم می ریزی.خواهر داد و بیداد می کرد و برادر کوچولو هم بهش نگاه می کرد.بعد از این که یک ربع خواهر بیچاره گلوش رو پاره کرد پسر کوچولو نگاهی به خواهرش انداخت و سرش رو تکون داد و آهسته و با لحن بچگانه اش گفت:جواب خاموشان ابلهی است!!![]()
معلم جغرافی مون خیلی بد دهن بود.از دستش همه شاکی بودند و اولیا هم به گوش مدیر و خودش رسونده بودند.یک روز عصبانی شد و گچ رو پرتاب کرد به طرف یکی از شاگردا و فریاد زد:گوساله...دخترم!!!(فکر کنم یکهو یاد شکایت ها افتاد!)![]()
یک بنده خدایی هر روز صبح ساعت 8 زنگ می زد به خونه ی ما و با صدای بلند می گفت:اونجا ناحیه 4 شهرداریه؟
و منم با حوصله می گفتم :خیراشتباه گرفتید.
عاقبت یک روز با همون دادی که می زد گفت:پس شماره ناجیه چهار چیه؟
منم خونسردانه پاسخ دادم:من شماره شون رو ندارم.
آقاهه هم عصبانی شد و فریاد زد:پس اگه شماره ش رو نداری منم همین شماره رو می گیرم!!!!
منم با خنده گفتم:شما هم این شماره رو بگیری "من" گوشی رو برمی دارم!![]()
تو یکی از کلاس های دانشگاه داشتم کنفرانس می دادم-البته به زبان انگلیسی -(lecture ) وایستادم اون بالا و بعد از کلی حرف می خواستم بگم:" ما برای این متد "حروف اختصاری" فلان رو داریم..." اما به جای استفاده از کلمه abbreviation که معنی "اختصار" می ده گفتم abortion !!!!!!می دونید یعنی چی؟...یعنی سقط جنین!!!(تا آخر عمرم معنی این دو تا کلمه یادم نمی ره .خدا می دونه چشمای استاد تا چه اندازه گرد شده بود و بچه ها چقدر جلوی خودشون رو گرفته بودند که منفجر نشن!)![]()
|
|