|
این نیز بگذرد...
|
||
|
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها |
یک لحظه چشماش رو بست و دوباره باز کرد.ترس خفیفی اومد زیر پوستش.تا چشم کار می کرد سفیدی بود و نور.حتی قدرت این که سرش رو بگردونه نداشت.حس می کرد واقعه ی ناگواری اتفاق افتاده.پیش خودش گفت:پس اونهمه ادعا می کرد که منو دوست داره الکی بود؟اونهمه شعرای عاشقونه برام می خوند همش فیلم بود؟تف به این زمونه.آدم به هیچکس نمی تونه اعتماد کنه.
دوباره با هر سختی بود سرش رو چرخوند.اونقدر ترسیده بود که حتی حرکت دادن عضلاتش هم براش مشکل شده بود.ولی انگار واقعا اون رفته بود.دوباره به خودش گفت:.اونهمه عشقی که به پاش ریختم؟اونهمه سختی که به خاطرش تحمل کردم؟...افسوس...حالا منو تو این وضعیت آزار دهنده ،درست در لحظاتی که خیلی بهش احتیاج دارم تنها گذاشت و رفت...اگه دیگه هیچوقت نیومد چی؟اگه ولم کرد و رفت چی؟یعنی تموم شد...؟
از فکر تنهایی به وحشت افتاد.می دونست نمی تونه بدون اون زندگی کنه.اونهمه عشق و علاقه رونمی تونست از یاد ببره.می دونست دیگه نمی تونه تا آخر عمرش کسی رو تا این حد دوست داشته باشه.
با افکاری که از شدت ترس می لرزید به خودش گفت:فکر نکنم دیگه بیاد...داره تاریک می شه...من موندم تنها و غریب...من موندم بدبخت و بیچاره ...من موندم و یه کوله بار غم از دوری این عشق نافرجام...من موندم و ...
بغضش ترکید.صدای گریه اش سوزناک و اندوهناک به هوا برخاست...

مادر لبخند زنان در حالی که شیشه شیر رو تو دستش تکون می داد گفت:واای عزیزم...وااای خوشگلم...مادر نباشه که اشکاتو ببینه...بیا مامانی...بیا عسلم ...بیا شیرت رو بخور قشنگم...
مادر نگاهی به کودکش انداخت و گفت:برم پستونکشم بیارم که لالا کنه...
یک لحظه چشماش رو بست و دوباره باز کرد...ترس خفیفی اومد زیر پوستش...
کریسمس نزدیک است.جنب جوش خیابان ها،هیجان بچه ها و خوشحالی بزرگترها دلم را شاد می کند.من دیگر پیر شده ام اما همیشه زمستان ها را بخاطر آمدن سال نو دوست داشته ام.سال نو همیشه برای من پر از اتفاقات زیبا بوده است.همیشه در تعطیلات به سفر رفته ام و من عاشق سفرم...
خدا را شکر که من هنوز سر پا هستم...گاهی مریض می شوم و مجبورم روزها استراحت کنم، حتی چندین بار هم بستری شده ام، اما هنوز هم می توانم از عهده کارهای خودم و وظایفی که به عهده دارم به خوبی بر بیایم.خیلی از دوستان هم سن و سالم از دنیا رفته اند.اما من هنوز هم سقفی بالای سر دارم و دوستانی که دوستشان داشته باشم و کسانی که دوستم داشته باشند و ناراحتی های من برایشان مهم باشد.
اتاقم با این که خیلی بزرگ نیست اما دنج و دوست داشتنی است.شب ها که آرام استراحت می کنم از سکوت و آرامشی که تمام وجودم را در بر می گیرد لذت می برم بعضی از صبح ها بسیار سخت از خواب بیدار می شوم.گاهی دلم نمی خواهد از خانه بیرون بروم و گاهی یواشکی نق می زنم که چرا با این سن و سال مجبورم هنوز هم کار کنم اما همیشه با دیدن "بیلی " که کنار خیابان خوابیده است فورا حرفم را پس می گیرم و از این که هنوز هم مهم هستم نفس راحتی می کشم و خدا را شکر می کنم .قوت قلبی می گیرم که در این سرمای زمستان جای گرم و راحتی دارم و خوب زندگی می کنم.
کنار خیابان ایستاده ام و منتظر"جرج" و "مارتا" و بچه ها هستم.همه شان را از ته دل دوست دارم.سال هاست که با آن ها زندگی می کنم.می دانم که الان از راه می رسند و دست هایشان پر از بسته های رنگارنگ است.
مارتا را می بینم که از شدت شعف خنده اش غیر طبیعی شده است.رو به همسرش می کند و می گوید:"یعنی فردا "آن"در خانه ما خواهد بود؟"
جرج هم میخندد و سرش را تکان می دهد.
بچه ها فریاد می کشند :"پس امسال با" آن" به مسافرت می رویم؟"
و جرج باز هم سرش را تکان می دهد...

اکنون فرداست..."آن" از راه رسیده است...
من را آرام از اتاقم بیرون آورده اند.جرج گفته بود:"او را کنار ماشین بیلی پارک می کنم تا بعدا سر فرصت بفروشمش..."
ماشین 2008 چه غریبانه وارد اتاق من می شود.چقدر مغرور است...چقدر زیبا است...
بیلی لبخندی می زند و می گوید:"بیا رفیق...او هم مهمان چند ساله است...امان از تکنولوژی...امان از آدم ها..."
بغض راه گلویم را بسته است.
برف می بارد...آرام...سپید...سرد
|
|