تبليغاتX
این نیز بگذرد...
 
این نیز بگذرد...
 
 
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها
 

یه گوشه ای نشسته بودم.شاید هم ایستاده بودم.زل زده بودم به چشمای دخترک.آخه چقدر خوشگل بود.اونقدر صورتش قشنگ و شفاف بود که به نظر من مثل قرص قمر می اومد.اون قدر چشم و ابروش سیاه و جذاب بود که من ِ بدبخت هم نمی تونستم ازش چشم بردارم.چه قد و بالایی داشت.موهاش مثل یه آبشار خرمایی رنگ ریخته بود روی شونه های ظریفش.

تو دلم گفتم:"خدایا قربون قدرتت برم.چی خلق کردی.نمی شد فقط یه ذره ،یه کوچولو،اندازه همین چشم های ریزم ،از اینهمه زیبایی رو به من می دادی؟"

دوباره می رم تو رویا:"واای اگه منم خوشگل بودم،اگه منم این لبخند زیبا و دندونای مرواریدی رو داشتم. همه پسرا رو می ذاشتم سر کار.همین جور که این "خوشگله" داره می ذاره.همه رو اذیت می کردم.یه نگاه و یه لبخند...دلشون رو که می بردم بعد محل سگ بهشون نمی ذاشتم...

گفتم سگ...چه سگ وحشتناکی اون گوشه ایستاده .مال دختر خاله است.می دونم اسمش هم "لایکا" است.حالم از ریخت سگه به هم می خوره.همش میاد بو می کشه.نمی دونم چرا همه بهش می گن "کوچولو ی بامزه " به نظر من هم خیلی گنده ست هم خیلی بی مزه.

توی این مهمونی که بخاطر جشن تولد"خوشگله"گرفتن هیچکس منو نگاه نمی کنه.اصلا نباید می اومدم.حتی کسی نمیاد یه لیوان شربت به من تعارف کنه."واای مثلا یکی از اون با شخصیت ها،اونا که به آدم می گن مادموازل،اونا که جلوی پای آدم می ایستن،یا در ماشین رو برات باز می کنن و می بندن،یا پالتو پوست گرون قیمتت رو نگه می دارن تا تو تنت کنی..."

گفتم پوست... کاش لا اقل پوستم خوش رنگ بود."خوشگله"داره می رقصه! صد تا چشم هم نگاش می کنن.حتی کسی حاضر نیست با من برقصه.گرچه که من رقصیدن بلد نیستم.چقدر دختر خاله بلند حرف می زنه گوشم کر شد.اونم بی ریخته ولی خیلی پولداره، نمی دونم ماشینش چیه، فقط می دونم که خیلی در داره.به خاطر پولش هم که شده خیلی ها مثل پروانه دورش می گردند.

گفتم پروانه ...یه پروانه اون بیرون نشسته.چقدر بال هاش خوش رنگ و قشنگن.چند تا بچه دارن باهاش بازی می کنن.حتی من اندازه اون پروانه هم ارزش ندارم.اصلا نباید می اومدم.

اما اینطوری که نمی شه، باید یه کاری بکنم، باید دل رو به دریا بزنم،آره... می رم وسط و می رقصم...می دونم با اینکه نور داره کم می شه، با اینکه رقص های تک نفری داره به دو نفری تبدیل می شه، با اینکه زمزمه ها داره عاشقونه می شه... ولی من تک وتنها می رم وسط و می رقصم.

 می دونم این کار رو که بکنم یک اتفاقی فقط در عرض چند ثانیه می افته: اول همه به من نگاه می کنن... بعد چشماشون گرد می شه... بعد دهناشون باز می شه... و بعد هم جیغ می زنند:

 مووووووش!!

چه حالی می کنم...اول برم راه های فرار رو دو مرتبه چک کنم!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:14  توسط مهنوش  | 
 
  بالا