تق تق تق
-همگی سا کت...دادگاه رسمیه
-شاهد بفرمایید به جایگاه و توضیح بدید شب حادثه چی شد؟
-من چند بار باید بگم جناب قاضی...من خواب بودم...یه صدایی اومد...وحشت زده پریدم...اون شب جز من کسی خونه نبود...نوری از لای در میومد داخل...من فریاد زدم...کی اونجاست؟جوابی نیومد...خواستم برم ببینم کیه یا چیه...راستش ترسیدم...جرات نکردم...چشمامو بستم...اما صدا بازم میومد...دو نفر می خندیدن...ببخشیدا...اما خیلی چندش آور بود...من گوشامو گرفته بودم...دیگه از جا بلند شدم...صدای خنده با صداهای دیگه قاطی می شد...حالم داشت به هم می خورد...
درو باز کردم...اونا رو دیدم...بدون...لباس...
-هو و و و و و و و و و و !
-ساکت!
-و بعد؟!
-هیچی اونا من رو ندیدن...یعنی اولش ندیدن...بعد که من سرفه کردم متوجه ی من شدن...سریع فرار کردن ولی من هر دو شون رو شناخته بودم...
-کیا بودن؟اسماشون رو بفرمایید؟
-سبز و قرمز
-دروغه جناب قاضی...دروغه...!
-بهتره حرف نزنی ...جناب سبز...اینجا مدرک جرم شما هست...ایناهاش ...روی این کاغذ هم رد تو هست هم رد سرکار خانم قرمز!
مدادشمعی ها همهمه می کردند.آقای سبز و خانم قرمز خیانت کرده بودند.هردو به همسرانشون به آبی و زرد.
-تق تق تق ...ساکت!

-به نام قانون حکم شما اعلام می شه.آقای سبز و خانم قرمز به دلیل داشتن همه شواهد مبنی بر ارتکاب به جرم شما در نیمه شب چهارشنبه هر دوی شما به پانزده ثانیه تراشیده شدن با تراش رومیزی محکوم می شوید...ختم جلسه...
سکوت وحشتناکی شده بود.مدادشمعی ها به هم نگاه می کردند.از فردا قد کوتاه مداد شمعی قرمز و سبز آبروی هردو شون رو در شهر مداد شمعی ها خواهد برد.فردا که جعبه مداد شمعی برای زنگ نقاشی از توی کیف بیرون خواهد آمد...هر دوی آن ها چقدر عذاب خواهند کشید...
مداد شمعی سبز سرش پایین بود.پاهاش می لرزیدن و مداد شمعی قرمز به یک لحظه غفلت فکر می کرد و اشک می ریخت...اما دیگه دیر شده بود...
|
+|
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:43  توسط مهنوش
|