دیگه از نشستن خسته شده بودم پا شدم قدمی تو هواپیما بزنم (!) دیدم یکی از مهماندارها نشسته و داره روزنامه می خونه.دوباره لبخند زدم و گفتم:شما به این کار عادت کردید نه؟ خلاصه سر صحبت باز شد و صحبت کشید به جایی که من از پسرم گفتم.خانوم مهماندار چشم هاش گرد شد و گفت:الان پسرتون چند سالشه؟ و وقتی من گفتم"ده سال" آه بلندی کشید و با تشدید طولانی روی "ص" گفت:اصصصصصصصصصصصصصصصن بهتون نمیاد که حتی ازدواج کرده باشید!!!!
بدیهی است که این حرف مرهمی شد بر زخم گفته ی اون خانوم در ابتدای پرواز!!!![]()
حالا درسته مهمانداره هم خیلی اغراق کرد اما خدائیش این اولین باری بود که در عمرم کسی این همه من رو "بزرگسال" فرض کرده بود.(گفتم یه چیزی بنویسم که خیلی شبیه نوشته های قبلی نباشه.حال و هواش فرق کنه...مادر!)
داد کشیدم:حوصله مو سر بردی ها...چقدر حرف می زنی.نیم وجبی...من خودم به اندازه ی کافی اعصابم خورده تو دیگه من رو اذیت نکن. دیگه اشک هاش در اومده بودند.هق هق کنان گفت:باشه هر کاری دلت می خواد بکن.من که زورم به تو نمی رسه.فعلا که تو رئیسی.اما یادت باشه بالاخره هم روزی نوبت ما می رسه.شاید به ظاهر کوچیک و بی ارزش باشم اما تو که حرفه ای هستی می دونی با من می شه خیلی چیزها رو عوض کرد.
قلم رو محکم گذاشتم روی کاغذ.نقطه ی سیاه لبخندی از سر تمسخر زد و گفت.بالاخره این جمله رو تموم کردی اما اشتباه کردی .بعضی از جمله ها رو باید ناتموم گذاشت.متنفرم از تمام نقطه هایی که میان و جمله ها رو به پایان می رسونن.حالا برو سر خط ...دوباره بنویس خانم نویسنده...
وقتی رفتم سر خط، دیگه ساکت شد.سرم رو بلند کردم جمله رو خوندم با صدای بلند:"دیگر راهی به جز تسلیم نیست . " به نقطه خیره شدم.چرا راهی نیست؟شایدم باشه؟شاید راهی تو ذهن من نیست؟شاید حق با نقطه باشه...دوباره به چهر ه ی مغموم نقطه نگاه کردم...دستم رو بردم توی جامدادی ...و پاک کن رو برداشتم....
