تبليغاتX
این نیز بگذرد...
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها

بغل دستم توی هواپیما یه خانوم شصت و چند ساله ای نشسته بود و کیسه ای پر از خوراکی داشت.چون تنها بودم خواستم سر حرف رو باهاش باز کنم که توی این مسیر چند ساعته ی پرواز خیلی حوصله ام سر نره، نگاهی بهش انداختم و لبخند زدم .گفت: بچه هان دیگه ...سفارش خوراکی میدن....                منم با همون لبخند ضمن تایید حرفش گفتم:تشریف می برید دیدن بچه هاتون؟ سری تکون داد و نشست.کمربندش رو که بست نگاهی به من انداخت و گفت:شما هم میرید دیدن بچه هاتون؟!!!!!!!!!!!!!!        نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم.نمی دونم اون خانوم چشم هاش خوب نمی دید یا من اون قدر پیر و فرتوت به نظر می رسیدم.وقتی گفت"صندلی های عقب خالیه من برم بخوابم" با شادی استقبال کردم.فکر کردم اگه بمونه مجبورم از نوه ها و نتیجه هام هم براش تعریف کنم!

دیگه از نشستن خسته شده بودم پا شدم قدمی تو هواپیما بزنم (!) دیدم یکی از مهماندارها نشسته و داره روزنامه می خونه.دوباره لبخند زدم و گفتم:شما به این کار عادت کردید نه؟ خلاصه سر صحبت باز شد و صحبت کشید به جایی که من از پسرم گفتم.خانوم مهماندار چشم هاش گرد شد و گفت:الان پسرتون چند سالشه؟ و وقتی من گفتم"ده سال" آه بلندی کشید و با تشدید طولانی روی "ص" گفت:اصصصصصصصصصصصصصصصن بهتون نمیاد که حتی ازدواج کرده باشید!!!!

بدیهی است که این حرف مرهمی شد بر زخم گفته ی اون خانوم  در ابتدای پرواز!!!

حالا درسته مهمانداره هم خیلی اغراق کرد اما خدائیش این اولین باری بود که در عمرم کسی این همه من رو "بزرگسال" فرض کرده بود.(گفتم یه چیزی بنویسم که خیلی شبیه نوشته های قبلی نباشه.حال و هواش فرق کنه...مادر!)

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 12:44 | لینک  | 

با التماس به من نگاه کرد و در حالی که صداش می لرزید گفت:می شه ازت خواهش کنم که من رو این جا نذاری؟   اخم هام رو در هم کشیدم و بدون این که حتی نیم نگاهی بهش بندازم گفتم:من هر جا که دلم بخواد می ذارمت.فهمیدی؟   دوباره به صدا در اومد و گفت:ببین، نا سلامتی تو حرفه ای هستی،این چیز هارو خوب می دونی...شایدم بهتر از من...

داد کشیدم:حوصله مو سر بردی ها...چقدر حرف می زنی.نیم وجبی...من خودم به اندازه ی کافی اعصابم خورده تو دیگه من رو اذیت نکن.     دیگه اشک هاش در اومده بودند.هق هق کنان گفت:باشه هر کاری دلت می خواد بکن.من که زورم به تو نمی رسه.فعلا که تو رئیسی.اما یادت باشه بالاخره هم روزی نوبت ما می رسه.شاید به ظاهر کوچیک و بی ارزش باشم اما تو که حرفه ای هستی می دونی با من می شه خیلی چیزها رو عوض کرد.

قلم رو محکم گذاشتم روی کاغذ.نقطه ی سیاه لبخندی از سر تمسخر زد و گفت.بالاخره این جمله رو تموم کردی اما اشتباه کردی .بعضی از جمله ها رو باید ناتموم گذاشت.متنفرم از تمام نقطه هایی که میان و جمله ها رو به پایان می رسونن.حالا برو سر خط ...دوباره بنویس خانم نویسنده...

وقتی رفتم سر خط، دیگه ساکت شد.سرم رو بلند کردم جمله رو خوندم با صدای بلند:"دیگر راهی به جز تسلیم نیست . "   به نقطه خیره شدم.چرا راهی نیست؟شایدم باشه؟شاید راهی تو ذهن من نیست؟شاید حق با نقطه باشه...دوباره به چهر ه ی مغموم نقطه نگاه کردم...دستم رو بردم توی جامدادی ...و پاک کن رو برداشتم....

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 11:19 | لینک  |