تبليغاتX
این نیز بگذرد...
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها

نمی دونم من این طوری فکر می کنم یا باید این طوری باشه،شایدم دیگه نمی شه کاریش کرد...خب شده ریشه ی اصلی فرهنگ ما...ولی باور کنید که همه ی ریشه ها خوب نیستن...گاهی باید یه ریشه ای رو از بیخ و بن کند و انداخت دور.درست مثل اون وقتی که میری دندانپزشکی و "روت کانال" می کنی!

ببخشید اصلا یادم رفت بگم دارم درباره ی چی حرف می زنم:تعارف و رودربایستی!!!

من می گم تعارف و رودربایستی (بسته به موقعیتی که توش هستی و موضوعی که انتخاب کردی) یه جور دروغ گفتنه!طرف داره از خستگی می میره.نمی تونه حتی یک دقیقه هم سرپا بایسته بعد به مهمونش اصرار می کنه که بشینه و نره خونه.مهمون بیچاره هم که می گه:بابا شما خسته ای...اصرار اصرار که نه بابا من که خسته نیستم .کاری نکرده م که!!!!! این یعنی عین دروغ.حالا می ری خونه ی یکی مهمونی شام، داری از گرسنگی می میری صاحبخونه می گه اگه گرسنه ای شام رو بکشم؟می گی:نه بابا هر وقت خودتون خواستید بخورید! خب چه اشکالی داره که بگی آره گرسنه هستم اما صبر می کنم همه بیاین بعدا ! نمی دونم ما اصلا یاد نگرفتیم که راست و مستقیم بریم سر اصل مطلب.دوست داریم کسی سر از کار و حرف ما درنیاره.دوست داریم مردم خودشون از روی هوش خودشون بفهمن که وقتی ما می گیم نه یعنی آره! (یاد اون افعال معکوس تو زبون برره ای افتادم !)

خلاصه که ما جماعت پیچیده ای هستیم.تازه اگه یه آدمی پیدا بشه که اهل این حرف ها نباشه خدا می دونه که پشت سرش چقدر حرف می زنیم.طرف قسم می خوره که به خدا اگه من با شما تعارف داشته باشم...چیزی خواستم خودم می رم برمی دارم .خب طرف مقابلش هم فکر می کنه دیگه به خدا رو که قسم خورد لابد راست می گه...اما افسوس که صد در صد داره اشتباه می کنه...ما تازه وقتی به خدا و جون فک و فامیل و ...قسم می خوریم یعنی حتما داریم دروغ می گیم.از خونه ی این بنده خدا که پامون رو می زاریم بیرون شروع می کنیم:واه واه خدا به دور نشست همه ی بستنی ها رو خورد یه تعارف خشک و خالی هم نکرد!!

به جون همون خدا، خیلی سخته ...ولی نمی شه هم کاریش کرد... از قدیم گفتن :خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!!

جوووووووووووووووووووووون من پاشین امشب شام بیاین این جا...این تن بمیره...مرگ من...به خداااااااااااااااااااااااا اگه من کاری داشته باشم...پاشین دیگه...منتظرم ها !!!!

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 13:15 | لینک  | 

-می دونی ...من دلم می خواد تو خونه این طوری باشم.د...لـــــــــــــــــــــــــم می خواد خب!

-آخه...

-آخه نداره...من دوست دارم تا لنگ ظهر با لباس خواب باشم...ظهر که شد تازه صبحانه بخورم...بعد از ظهر هم ناهار...نیمه شبم شام...همش هم صدای ضبط رو بالا ببرم و خودم با خواننده  آهنگ بخونم و برقصم...دوست دارم ساعت هشت صبح ویسکی بخورم ...می دونی من دلم می خواد تو خونه ی خودم...بابا تو خونه ی خودم...با صدای بلند به هر کی دلم می خواد فحش بدم...البته وقتی تنها هستم ها. دوست دارم تازه ساعت یک نصف شب شروع کنم به فیلم دیدن، بعدش هم کتاب خوندن،بعدشم بشینم پای کامپیوتر تا خود صبح...هوا که گرگ و میش شد بخزم توی رختخواب گرم...اگه پرده هم کنار باشه و من ریزش برف رو نگاه کنم که بیشتر دوست دارم...دلم می خواد خب...خونمه...به کسی چه؟!

مردی با صدای گوش خراشی گفت:هی پسر...بیا جلو ببینم...امروز چقدر آوردی؟

پسرک جوان گونی های  پر شده از آشغال پلاستیک را روی باسکول گذاشت.

مرد بد صدا گفت:خوبه...برای امشب هم می تونی همین جا زیر پل بخوابی...

پسرک لبخند زد و به دوستش که در صف، پشت سر او ایستاده بود نگاهی انداخت..خوشحال بود...امشب هم جایی برای خوابیدن داشت... 

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 11:28 | لینک  |